وقتي براي بار اول ديدمش همچين درست و حسابي دستگيرم شد كه آخه پسر جون،بچه صفر كيلومتر ،از رو صدا و اس ام اس و اينا كه نميشه قيافه آدمها رو تخمين زد.امــــــــــــا چه ميشه كرد.جوونيه و سادگيه و ....بــــعـــله آقا ،بعله .خريت.خريت آقا...
چون از ابتدا بهش به چشم همكار نگاه ميكردم خيلي قيافش برام مهم نبود.واسه همينم با ديدنش يه بهونه الكي سوار نكردم كه بزنم به چاك.به جاييم كه بر نمي خورد...
.
.
.
آدم جالبي نبود.
واسه روز اول 4-5 تا از دوستاشم آورده بود.هرچند طفلكها مرام گذاشتن و زود رفتن ولي به من يكي كه خيلي بر خورد.حالا كجا قرار گذاشته بوديم بماند....
.
.
.
اصلا ميخواي از اولش برات بگم؟ نه ،بذار يه خلاصه از ماوقع بيام كه حالشو ببري:
از آشنائي تو وبلاگ و كامنت و كامنت و كامنت بعدش اس ام اس و اس ام اس و اس ام اس وزنگ و زنگ و زنگ بگير تا قرار توي .....
(اي بابا حالا نميگم كجا دليل اين نيست كه جاي بدي بود كه. اتفاقا خيلي جاي خوب و دنجي بود.دنج و خلوت و خودموني.بدون مزاحم.)
.
.
.
من و ميگي بعد از عمري و بوقي اومده بودم هم فال و هم تماشا.اونم چه تماشائي چشم شيطون كر.
جاي دشمناي آقايو خالي.چه رو دستي خورديم.هنوز جاش ميسوزه .آره .هر دو جا."چي فكر ميكرديم و چي شد" ترين واقعه در تمام دوران وبنگاريم.
.
.
.
خب .حالا برگرديم همونجا كه ....
يه كمي راه رفتيم و حرف زديم و چند بار گم شديم.آخه از ضربه روزگار كاملا گيج شده بودم.ته شم سوار مترو شديم رفتيم.و به اين ترتيب ما هم از عبورموقتي در اومديم.(اي بابا!چه آرزو واسه يه همچين روزي نداشتم . همش نقش بر آب شد)
.
.
.
آخر هفته مسافر بودم.يه قرار واسه خدا حافظي گذاشتيم و باز دقيقا مث دفعه اول.حتي دوستاشون هم باز اومدن.باز راه رفتيم و باز.........رفتيم خونه.
.
.
.
يكي دو دفعه بعدش هم با يه ذره تغيير همين جوري گذشت.اما اين ميون ديدم كه اي دل غافل! داره از چاشنيه محبت واسه طعم بخشيدن به فضاي عاطفي برنامه استعماريش استفاده ميكنه.......اصلا نمي خوام جو وبا اين موضوع خراب كنم.يادش كه مي افتم مزاجم ميريزه به هم .بگذريم.
.
.
.
بعد از يه مدتي محبت كردن ديگه فكر ميكرد پيوند عاشقانه اي بر قرار كرده تضميني و ناگسستني و به پشتوانه اون كرشمه كردن آغاز كردن گرفته كردن بودن.بچه پررو يك ناز و ادايي ميومد كه نگو و نپرس.همچين تريپ سرم درد ميكنه و حالم بده اي پياده ميكرد كه با هيچ لودري نميشد جمش كني.دل سنگ خون ميشد.فكر ميكرد نه توقع داشت اگه بگه مريضه و اينا دلم مث كره آب بشه يا مث پرنده به سمتش پرواز كردن گرفتن ميگرن..
.
.
ولي تقصير من نبود. آخه من چيكاركنم كه ناز ميكرد اما ناز نبود؟به من چه كه ناز ميكرد اما ناز نداشت؟اي خدا به كي بگم؟
از زيادي نازك شدن دم ابرو تا پيچ خوردن قوزك پاشون تو اتوبوس و ميگفت و ما بايد قربون ميرفتيم.اونم نه اينجوري كه خيلي سخت و جان كاه..
.
.
.
تا اينكه يه روز يه فكري به سرم زد.: یه فکر بکر........
ادامه دارد.