-----------------------------------------------------------------------
پسرم خیلی گوشش بده کار کادوی من نبود حتی کم و بیش توقع هم داشت !پدر سوخته پا تو کفش بابات میکنی؟اما الهی قربون دخمرم برم که سه جهار روزی هر وقت حاضر میشدم برم بیرون میومد سر تا پای من و چک میکرد ببینه ارزون چی بدردم میخوره.اما موفق نمیشد.آخه باباش خیلی خوش تیپه و کم وکسری نداره....اما خانومم هیچی نمی گفت.آروم و مهربون مث همیشه.معلوم بود که حسابی کار خودش و کرده...............
-----------------------------------------------------------------------
دو روز مونده به عید یعنی پنج شنبه بعد از ظهر بیخیال فوتبال تازه از خواب بیدار شده بودم که اهل منزل کفش و کلاه کردن که بریم بیرون.به به یه بعد از ظهر دلچسب با خونواده.باک پر پر بود.آخه در طول هفته ماشین و نمی برم.......با آدرسایی که خانومم میداد فهمیدم که داریم میریم سمت مرکز خرید ..ای بابا!................
----------------------------------------------------------------------
هر چی که میخریدیم یا مطابق میل پدر بنده بود یا بر وفق سلیقه پدر خانوم .حالا پس من چی؟نقدا که هیچی.بعد از کلی خرید و پول دادن وقتی سر شام از خانمومم پرسیدم پس من چی خیلی قشنگ گفت : اختیار دارین آقا.شما همه چی.شما رو سر ما جا دارین و منظورش دقیقا این بود که : (عزیزم تو ابنها گیر و واگیر تو دیگه لوس نشو که اصلا حوصله ندارما.!!بذا شام بهمون بچسبه تو رو خدا.اون نوشابه رو هم بده لطفا.)منم نوشابه رو دادم بهش اما گفت من که نوشابه نخواستم.تازه فهمیدم که زور زدم با این منظور حدس زدنم ......چه زوری همزدم.
-------------------------------------------------------------------
پس همچنان مطمئن بودم..........................................
---------------------------------------------------------------------
بلاخره روز پدر فرارسیدن گرفت.نه نه.جمعه شب بود.آره.خونه پدر خانومم اینا مهمون بودیم. کادو رو دادیمو بوسیدیمو.... خدا جاتون خالی خواهر خانومم(الهه خانوم) چه دست پختی رو کرده بود شیطون.یادم باشه به علی بگم که از صحرا برگرده و ابن بار بره سمت چالوس.خلاصه خداحافظی..........
------------------------------------------------------------------
به به.شنبه ۱۳ رجب المرجب.
میلاد با سعادت مولی متقیان حضرت علی ابن ابی طالب بر تمام مسلمین عالم مبارک باد
ناهار منزل ابوی مهمون بودیم.مث بهشت بود.جای همتون خالی.اونجا هم کادو رو دادیمو بوسیدیمو خدا فظی.......
---------------------------------------------------------
از بعد از ظهر ساعت ۶ به بعد دیگه دل تو دلم نبود.اما بقیه انگار نه انگار.
ای بابا پس من چی؟نقدا که هیچی.گذشت و گذشت.شام هم خوردیم.سریال هم دیدیم.من رفتم مسواک بزنم.
تو آئینه خودم و نگاه کردم.نا امیدانه ترین اطمینان رو هم به خودم دادم و اومدم بیرون.
اما بازم خبری نبود.چرا جایی آماده بود.اما کو دل و دماغ دوباره مسواک زدن.بی خیال شدم و رفتم تو اتاق.رادیو رو روشن کردم.مجری داشت هنوز روز پدر و تبریک میگفت.لبخندی به رادیو زدم عین همون برداشتم ار حرف خانومم.شایدم نوشابه میخواست و من بعدیشو اشتباه شنیدم.شایدم ....شایدم... یعنی دیگه دوس.......
ا..ا.ا. یهو در اتاق باز شد .
الهی من دور خونوادم بگردم که سوپرایز کردنشون جون آدم و به لبش میرسونه.{خوب شد الکی دعوا راه ننداختم}
گور پدر مسواک دوباره.چایی و شیرینی رو عشقه.
کی میگه پدرا احساس ندارن؟کی میگه کادو نمی خوان؟