تبليغاتX
شکلات

وقتي براي بار اول ديدمش همچين درست و حسابي دستگيرم شد كه آخه پسر جون،بچه صفر كيلومتر ،از رو صدا و اس ام اس و اينا كه نميشه قيافه آدمها رو تخمين زد.امــــــــــــا چه ميشه كرد.جوونيه و سادگيه و ....بــــعـــله آقا ،بعله .خريت.خريت آقا...

چون از ابتدا بهش به چشم همكار نگاه ميكردم خيلي قيافش برام مهم نبود.واسه همينم با ديدنش يه بهونه الكي سوار نكردم كه بزنم به چاك.به جاييم كه بر نمي خورد...

.

.

.

آدم جالبي نبود.

واسه روز اول 4-5 تا از دوستاشم آورده بود.هرچند طفلكها مرام گذاشتن و زود رفتن ولي به من يكي كه خيلي بر خورد.حالا كجا قرار گذاشته بوديم بماند....

.

.

.

اصلا ميخواي از اولش برات بگم؟ نه ،بذار يه خلاصه از ماوقع بيام كه حالشو ببري:

از آشنائي تو وبلاگ و كامنت و كامنت و كامنت بعدش اس ام اس و اس ام اس و اس ام اس وزنگ و زنگ و زنگ بگير تا قرار توي .....

(اي بابا حالا نميگم كجا دليل اين نيست كه جاي بدي بود كه. اتفاقا خيلي جاي خوب و دنجي بود.دنج و خلوت و خودموني.بدون مزاحم.)

.

.

.

من و ميگي بعد از عمري و بوقي اومده بودم هم فال و هم تماشا.اونم چه تماشائي چشم شيطون كر.

 جاي دشمناي آقايو خالي.چه رو دستي خورديم.هنوز جاش ميسوزه .آره .هر دو جا."چي فكر ميكرديم و چي شد" ترين واقعه در تمام دوران وبنگاريم.

.

.

.

خب .حالا برگرديم همونجا كه ....

يه كمي راه رفتيم و حرف زديم و چند بار گم شديم.آخه از ضربه روزگار كاملا گيج شده بودم.ته شم سوار مترو شديم رفتيم.و به اين ترتيب ما هم از عبورموقتي در اومديم.(اي بابا!چه آرزو واسه يه همچين روزي نداشتم . همش نقش بر آب شد)

.

.

.

آخر هفته مسافر بودم.يه قرار واسه خدا حافظي گذاشتيم و باز دقيقا مث دفعه اول.حتي دوستاشون هم باز اومدن.باز راه رفتيم و باز.........رفتيم خونه.

.

.

.

يكي دو دفعه بعدش هم با يه ذره تغيير همين جوري گذشت.اما اين ميون ديدم كه اي دل غافل! داره از چاشنيه محبت واسه طعم بخشيدن به فضاي عاطفي برنامه استعماريش استفاده ميكنه.......اصلا نمي خوام جو وبا اين موضوع خراب كنم.يادش كه مي افتم مزاجم ميريزه به هم .بگذريم.

.

.

.

 

بعد از يه مدتي محبت كردن ديگه فكر ميكرد پيوند عاشقانه اي بر قرار كرده تضميني و ناگسستني و به پشتوانه اون كرشمه كردن آغاز كردن گرفته كردن  بودن.بچه پررو يك ناز و ادايي ميومد كه نگو و نپرس.همچين تريپ سرم درد ميكنه و حالم بده اي پياده ميكرد كه با هيچ لودري نميشد جمش كني.دل سنگ خون ميشد.فكر ميكرد نه توقع داشت اگه بگه  مريضه و اينا دلم مث كره آب بشه يا مث پرنده به سمتش پرواز كردن گرفتن ميگرن..

.

.

 

ولي تقصير من نبود. آخه من چيكاركنم كه ناز ميكرد اما ناز نبود؟به من چه كه ناز ميكرد اما ناز نداشت؟اي خدا به كي بگم؟

از زيادي نازك شدن دم ابرو تا پيچ خوردن قوزك پاشون تو اتوبوس و ميگفت و ما بايد قربون ميرفتيم.اونم نه اينجوري كه خيلي سخت و جان كاه..

.

.

.

 

تا اينكه يه روز يه فكري به سرم زد.: یه فکر بکر........

 

 

ادامه دارد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 17:57 توسط پیمان |

از هفته پیش که تلویزون و رادیو وهمه و همه شرو ع کردن به تبریک گفتن روز پدر شور و حالی تو خونه ما به پا شد.با این که مث هر سال بود اما با همیشه یکم فرق داشت.چون روز مادر هدیه خوبی به خانومم داده بودم خیالم راحت راحت بود...........

-----------------------------------------------------------------------

پسرم خیلی گوشش بده کار کادوی من نبود حتی کم و بیش توقع هم داشت !پدر سوخته پا تو کفش بابات میکنی؟اما الهی قربون دخمرم برم که سه جهار روزی هر وقت حاضر میشدم برم بیرون میومد سر تا پای من و چک میکرد ببینه ارزون چی بدردم میخوره.اما موفق نمیشد.آخه باباش خیلی خوش تیپه و کم وکسری نداره....اما خانومم هیچی نمی گفت.آروم و مهربون مث همیشه.معلوم بود که حسابی کار خودش و کرده...............

-----------------------------------------------------------------------

دو روز مونده به عید یعنی پنج شنبه بعد از ظهر بیخیال فوتبال تازه از خواب بیدار شده بودم که اهل منزل کفش و کلاه کردن که بریم بیرون.به به یه بعد از ظهر دلچسب با خونواده.باک پر پر بود.آخه در طول هفته ماشین و نمی برم.......با آدرسایی که خانومم میداد فهمیدم که داریم میریم سمت مرکز خرید ..ای بابا!................

----------------------------------------------------------------------

هر چی که میخریدیم یا مطابق میل پدر بنده بود یا بر وفق سلیقه پدر خانوم .حالا پس من چی؟نقدا که هیچی.بعد از کلی خرید و پول دادن وقتی سر شام از خانمومم پرسیدم پس من چی خیلی قشنگ گفت : اختیار دارین آقا.شما همه چی.شما رو سر ما جا دارین و منظورش دقیقا این بود که : (عزیزم تو ابنها گیر و واگیر تو دیگه لوس نشو که اصلا حوصله ندارما.!!بذا شام بهمون بچسبه تو رو خدا.اون نوشابه رو هم بده لطفا.)منم نوشابه رو دادم بهش اما گفت من که نوشابه نخواستم.تازه فهمیدم که زور زدم با این منظور حدس زدنم ......چه زوری همزدم.

-------------------------------------------------------------------

پس همچنان مطمئن بودم..........................................

---------------------------------------------------------------------

بلاخره روز پدر فرارسیدن گرفت.نه نه.جمعه شب بود.آره.خونه پدر خانومم اینا مهمون بودیم. کادو رو دادیمو بوسیدیمو.... خدا جاتون خالی خواهر خانومم(الهه خانوم) چه دست پختی رو کرده بود شیطون.یادم باشه به علی بگم که از صحرا برگرده و ابن بار بره سمت چالوس.خلاصه خداحافظی..........

------------------------------------------------------------------

به به.شنبه ۱۳ رجب المرجب.

میلاد با سعادت مولی متقیان حضرت علی ابن ابی طالب بر تمام  مسلمین عالم  مبارک باد

ناهار منزل ابوی مهمون بودیم.مث بهشت بود.جای همتون خالی.اونجا هم  کادو رو دادیمو بوسیدیمو خدا فظی.......

---------------------------------------------------------

از بعد از ظهر ساعت ۶ به بعد دیگه دل تو دلم نبود.اما بقیه انگار نه انگار.

ای بابا پس من چی؟نقدا که هیچی.گذشت و گذشت.شام هم خوردیم.سریال هم دیدیم.من رفتم مسواک بزنم.

تو آئینه خودم و نگاه کردم.نا امیدانه ترین اطمینان رو هم به خودم دادم و اومدم بیرون.

اما بازم خبری نبود.چرا جایی آماده بود.اما کو دل و دماغ دوباره مسواک زدن.بی خیال شدم و رفتم تو اتاق.رادیو رو روشن کردم.مجری داشت هنوز روز پدر و تبریک میگفت.لبخندی به رادیو زدم عین همون برداشتم ار حرف خانومم.شایدم نوشابه میخواست و من بعدیشو اشتباه شنیدم.شایدم ....شایدم... یعنی دیگه دوس.......

ا..ا.ا. یهو در اتاق باز شد .

الهی من دور خونوادم بگردم که سوپرایز کردنشون جون آدم و به لبش میرسونه.{خوب شد الکی دعوا راه ننداختم}

گور پدر مسواک دوباره.چایی و شیرینی رو عشقه.

کی میگه پدرا احساس ندارن؟کی میگه کادو نمی خوان؟

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 3:25 توسط پیمان |