تبليغاتX
شکلات

سلام

بعد از کلی گشتن و کند و کاو میون اون همه کار و فعالیت مفید و ... بلاخره تونستم یه فرصت کوتاه پیدا کنم

که صفایی به سر و صورت دلم بدم و  یه سر بیام اینورا وخلاصه حالی بپرسم.

چه خط خبر؟ چک چه طورین؟ بک بهترین ؟ الحمد لله.

 

 

 

 

 

عرض به حضور انور شما که  داشتم تو یه پاساژ راه میرفتم که یه ادکلن و یه عینک خوب پیدا کنم بخرم و (گلزار بشم )وحالی به حولی که متوجه شدم" یه لیدی سوپر های کوالیتی از همونایی که بابا ها بهشون میگن سانتی مانتال "داره به موازات من حرکت میکنه ومشغول دیدن مدلای جدید مانتو و لباس و .. این حرفاست.خدا رو شکر که پاساژش خیلی بزرگ بود و ما همچنان میتونستیم یخچال فیریزر باشیم.(ساید بای ساید.)

درد سرتون ندم .درسته که از مدل های عینک هیچ چی نفهمیدم اما اینو گرفتم که اگه ایشون هم دفتر خاطرات داشته باشه  حتما این وقایع رو ثبت میکنه.

هر چند که جانب احتیاط رو نگه میداشت اما من شیطون تر از ترفند هاش  بودم. رفت تو یه مغازه تا چند تا مانتو امتحان کنه ،منم رفتم تو یه لوازم بهداشتی و ارایشی.چند دقیقه بعد داشتم یه ادکلن تست میکردم که متوجه شدم اومد بیرون و یه نیگا اینوری کرد و آروم رفت به طرف بیرون.منم دیدم یه پیاده روی لازم شدم اساسی.این شد که تصادفا دنبالش راه افتادم.اون جلو میرفت و من در پیش چو ماهی.(منم مث خیلی ها خرکی عاشق میشم.)فاصله ام  رو باهاش کم کردم.دیدم هنوز مانتو رو نخریده، پوشیده.فکر کردم میخواسته جلو من کم نیاره.گفتم :آخی طفلک،نازی.

 متوجه من شد . سرعتش و بیشتر کرد و رفت به سمت پل هوایی.از پله ها رفت بالا .رسیدم به پل دیدیم تو پاگردش وایساده و به غروب خیره شده و .پشتش به من بود.رفتم بالا.  بلاخره بهش گفتم :

س س سلام.

برگشت و گقت سلام. شما؟همون موقع عینکشو برداشت.

دیدم نه تنها مانتو شو عوض کرده ،خودشم عوض شده.

پایین و نگا کردم دیدم که" یه لیدی سوپر های کوالیتی از همونایی که بابا ها بهشون میگن سانتی مانتال" داره از پله ها میاد بالا.ما رو دید و...................................... رفت.

 

آفتاب تو چشمم بود سوتی دادم.

 

من موندم با این یارو که گیر داده بفرمایید. امری داشتین؟

اومدم بگم ببخشید اشتباه گرفتم که یهو گفتم از آشناییتون خوشبختم.دیگه از دست خودم کلافه شده بودم.قیافه اش دیگه از قیافه منم دیدنی تر بود.

گفت نه آقا نمیشه.(سعی کرد خیلی ناز اینارو بگه)که من گفتم ای بابا باشه. و اقلا این یکی به خیر و خوشی گذشت .

"یه لیدی سوپر های کوالیتی از همونایی که بابا ها بهشون میگن سانتی مانتال "

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 14:47 توسط پیمان |

آخی.هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

بلاخره برگشتم.

عجب سفری بود.

هر چند خیلی خوش گذشت ولی همه اش می خواستم برگردم.

دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده بود:

میز کارم

 -پنجره رو به باغ سیب اتاقم

 -همسایه هام (سعید- محمد- مریم- تینا- ریحانه- خاطره- الهه-.....)

و از همه مهمتر : مادر بچه ها (آبجی الهه )و نق و نوق های همیشگیش.

 

میدونم که خیلی کار دارم از طرف دیگه میدونم که اصلا وقت ندارم.پاشم .پاشم برم که زود تر به کارام برسم.

فعلا خداحافظ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 9:33 توسط پیمان |